او فکر میکرد یک روز عادی است اما سخت در اشتباه بود. شروع این تجربه گروهی کاملا ناگهانی بود. آنها به زودی غرق لذت ممنوعه شدند.
دختر جوان زیبا آرزوی یک اتفاق خاص را داشت یک اتفاق خاص که محدودیتها را بشکند. زن ناآگاه بود که این روز به شبی از لذت بی بند و بار خواهد شد.
ناگهان تعدادی مرد پدیدار شدند و او را به ورطه هیجان سوق دادند. او هرگز چنین چیزی را به خواب هم نمیدید. شادی در فضای آشپزخانه موج میزد.
مردان محدودیتها را شکستند و وجودشان را به لذتی خطرناک واگذار کردند. مخاطرات بالا بود اما لذت بیشتر. این اتفاق فراتر از کلمات بود.
زن در کابوسی شیرین غوطه ور بود رویایی که او را شدید امتحان میکرد. زن هر چیزی را از دست داد همه چیزش را.
ساعت پیش میرفت و عطش او افزایش مییافت. حدی برای شادی وجود نداشت. چنین شادی ای نامحدود بود.
هر دقیقه بیشتر فرو رفته میشدند فرو رفته در عشق و جنون. زن محدودیتها را نادیده میگرفت. یک تصمیم سرنوشت ساز.
آیا او این لحظه را دوست داشت یا از آن متنفر بود. پاسخ مبهم بود. این لذتی مشخص بود.
نگاهش پر از تمایل بود چشمانش در جستجوی افزونتر. هیچ چیز قادر نبود او را از این کار متوقف کند. میل او قوی تر میشد.
شادی همچون شعله ای فزاینده وجودش را در بر گرفت. زن به ملایمت در این اقیانوس احساسات غرق میشد. دوباره بازگشتی نبود.
هر تماس هر بوسه زن را به اوج لذت سوق میداد. زن همچون پیکری در دست تقدیر بود. لحظات پشت سر هم میگذشتند.
مردان بدون ترحم زن را به سوی تمایلات خویش میبردند. او مقاومتی نمیکرد. تسلیم کامل بود.
چنین لذت مهلکی برای یک دفعه کافی بود اما آنها باز هم افزونتر میخواستند. دیگر چاره ای نبود. این لذتی پایان ناپذیر بود.
هر اندازه بیشتر زن را میخواستند زن بیشتر غرق میشد. هیچ گونه فراری مقدور نبود. یک لحظه غیرقابل برگشت.
انجام شیرین این تجربه رسید. زن دیگر کسی پیشین نبود. چنین تجربه ای او را دگرگون کرد. قصه فاحشگی به پایان رسید.
یک یاد پنهان برای تمام عمر. این عیاشی در اعماق روحش حک شد. او هرگز فراموش نمیکرد. یک راز محرمانه. 
Home
داستانهای سکسی گروهی