در کوچه پس کوچه های پنهان, ناله ای می پیچد. دختری با چادر نقاب از چهره اش بر میدارد.
چشمانش شهوت انگیز است. حس میکرد چه می خواهد. اندامش داغ و منتظر بود.
دستی آرام از زیر حجابش خودنمایی میکند. اشاره ای صریح برای گناهی شیرین.
هوای غلیظ تاریکی با آه های سوزان پر می شود. هر ثانیه صبر غیرقابل تحمل تر میشود.
حجابش کنار می رود. اندامی لرزان آشکار میشود. آن زن مهیا است تا تسلیم شود.
قطرات عرق بر روی پوستش برق میزند. نشانه ای از یک میل جنون آمیز. او کاملا تسلیم است.
لبه های قرمز و هوس آماده بوسه ای عمیق هستند. دعوتی پنهانی به یک اوج لذت نزدیک.
هیچ چیز به جز نفس های تند به گوش نمی رسید. فقط این هیجان آن آنی بود که اهمیت داشت.
آن زن چشمانش را بست و تن خود را به لذت سپرد. هر لرزش بدنش علامتی از ارضای بی وقفه بود.
اندامش پیچ و تاب می خورد. آه هایش به ناله تغییر میکرد. این همان ارگاسم ناب است.
بعد از آن, لرزشی عمیق سراسر بدنش را پوشاند. رضایتی آرام روی لبهایش جوانه زد.
با چادرش دوباره چهره اش را پنهان کرد. اما یاد آن شب تا ابد در دلش خواهد ماند.
روشنی سحر ملایم بر شهر می تابید. او با گام هایی سنگین, اما قلبی سبک, راهی خانه اش شد.
در بازتاب آینه ی اتاقش, زنی متفاوت می نگریست. یک زن که با جرات تر و با پرشورتر به نظر می رسید.
اندیشه گناه ممنوعه باز هم در سرش می چرخید. این راز بود که تنها خودش می دانست.
شاید هم شب دیگری, در گوشه ای خلوت, همین قصه دوباره رخ دهد. زیرا شهوت هیچ گاه سیراب نمی شود.
هر لبخند, هر نگاهی, حاوی دعوتی بود به یک ماجرا جدید در عشق. این زن یک جنده ای با چادر حقیقی است.
و در قلبش آتشی پنهان بود که آماده افروخته شدن بود. همیشه منتظر یک جدید.
آن شب, تنها آغاز یک بلند بود که هرگز پایان نمی یابد. زن چادری به راهش ادامه میدهد.
زیرا او یک بیشتر از یک زن با حجاب بود. او آتش بی انتها از شهوت بود.
بدنش همواره مشتاق تماس و نوازش شدن بود. هر آن برای یک کامجویی تازه.
او میدانست که چگونه میل مردان را آتشین سازد. با یک نگاه, با یک تبسم.
و اینگونه بود که این زن, داستان جنده چادری, در دل شبهای تاریک شهر, ادامه دارد. 
Home
جنده چادری